چه تشييع جنازه‌ي غريبي!
... نه محرمي، نه خويش و قومي؛ هيچ كس نبود تا جنازه را در قبر بگذارد. چه تشييع جنازه‌ي غريبي! كدامشان توان اين را داشت كه اين تابوت را حركت دهد؛ كدام از اين سه نفر! مادر از درون اشك مي‌ريخت. دختر نُه‌ساله‌اش دست‌هايش را گذاشته بود روي گوشش كه صداي انفجار كم‌تر اذيتش كند. دختر جوان دلش در مسجد جامع بود، در حسينيه‌ي اصفهاني‌ها....
1391/2/30
همسر عزیرم! اشکم از فراق تو بر روی کاغذ می چکد و قدرت کنترل آن را ندارم!
اول آبان 1362 ساعتی قبل از عملیات والفجر2 در مریوان، معلم 29ساله ی نجف آبادی، «حسین علی حاج امینی» نوشتن آخرش و آخرین نوشته اش را آغاز میکند، همو که بسیاری را مشق نوشتن آموخت، گونه هایش آرامگاه اشک هایی میشود که قرار است آرامبخش دل لبریز از دل تنگی اش باشند و مینویسد بر کاغذی که قرار است نوشته¬ های اندرونش آخرین بند متصل بین او و آنهایی باشد که تمام دنیای اویند. مینویسد برای مادرش، برای خانواده اش، برای همسرفرشته خوی اش و برای فرزند دلبندش؛ « امید » و یا « آرزو » یی که هنوز او را ندیده است و یا شاید هم هرگز او را نبیند.
1391/2/30
زینب! ای زبان علی در کام!
این تو هستی که باید بر ما بگریی. ای رسول امین برادر! که از کربلا می آیی و در طول تاریخ بر همه نسل ها می گذری و پیام شهیدان را می رسانی. ای که از باغ های سرخ شهادت می آیی و بوی گل های نوشکفته آن دیار را هنوز به دامن داری! ای دختر علی! ای خواهر! ای که قافله سالار کاروان اسیرانی! ما را نیز در پی این قافله با خود ببر.
1391/2/28
رخنه تحریف در خاطرات جنگ!
آنان بر خلاف من که خاطره را بی پایه و سند می دانستم، استناد خاطره را به سایت یکی از نهادهای متولی فرهنگ دفاع مقدس ارجاع دادند نهادی که بایستی پیشتاز نهضت سایبری در فیلترینگ سایت های مروج دروغ و تحریف واقعیت های جنگ تحمیلی باشد، خود این گونه موجبات زبانم لال و چشمانم کور، تضعیف و تمسخر فرهنگ پایداری را فراهم کرده! ...... ولی حیفم آمد که شما را از شنیدن و دیدن این خاطره که شاید برای من و شما دروغ باشد، محروم کنم!
1391/2/9
روحانی دیدبان
«. . . استفاده از توپخانه با وجود یک دیده‎بان خوب میسر می‎شد. در آن روزها حاج محمود غفاری برای توپخانه ما یک دیده‎بان توانا بود. او اولین روحانی بود که در روزهای اول جنگ می‎دیدم. حضور او با لباس نظامی، آن‎هم در کار مهم و خطرناک دیده‎بانی، برای ما مهم بود. هیچ‎وقت لذت نمازهایی را که پشت سر او خواندم فراموش نمی کنم».
1391/2/8
سهم حمید حسام از چشمان مَمّد گره!
حمید در ابتدای این کتاب حمید دیده می شود ولی از صفحۀ 45 تا صفحۀ 542 آخرین صفحۀ کتاب؛ حمید، راوی حماسه هایی است که چون ذره ای معلق در اقیانوس بی کران پاک ترین انسان های کرۀ خاکی از دیار استان همدان و لشکر32 انصارالحسین(ع)، صادقانه و به دور از شعارهای معمول دیده های خود را بر زبان و کاغذ جاری می کند. روایت روزهای سراسر غربتِ ماه های آغازین جنگ تا روزهای پایانی دفاع مقدس.
1391/2/7
دردنامه ای به همۀ برادرانم!
..... سردار ! در کنگره شهدای استان همدان برای زادگاهم، شهر کوچک اسدآباد، 8 عنوان کتاب در سال قبل چاپ شد که دو کتاب «سردسفید» و «عزیز بومی» از کتاب‌ های برگزیده و تقدیر شده جشنواره کتاب سال دفاع مقدس کشور شناخته شدند ولی با کمال تأسف پس از گذشت بیش از یک سال از چاپ این کتاب ‌ها، متأسفانه این حرکت بزرگ فرهنگی مغفول مانده و هیچ انعکاسی در شهر ما نداشته است...
1391/2/6
12345678910
بانک سوژه
گلی گم کرده ام

کلیه حقوق مادی و معنوی برای سایت شنام محفوظ  و استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است