... نه محرمي، نه خويش و قومي؛ هيچ كس نبود تا جنازه را در قبر بگذارد. چه تشييع جنازهي غريبي! كدامشان توان اين را داشت كه اين تابوت را حركت دهد؛ كدام از اين سه نفر! مادر از درون اشك ميريخت. دختر نُهسالهاش دستهايش را گذاشته بود روي گوشش كه صداي انفجار كمتر اذيتش كند. دختر جوان دلش در مسجد جامع بود، در حسينيهي اصفهانيها....
1391/2/30
|
اول آبان 1362 ساعتی قبل از عملیات والفجر2 در مریوان، معلم 29ساله ی نجف آبادی، «حسین علی حاج امینی» نوشتن آخرش و آخرین نوشته اش را آغاز میکند، همو که بسیاری را مشق نوشتن آموخت، گونه هایش آرامگاه اشک هایی میشود که قرار است آرامبخش دل لبریز از دل تنگی اش باشند و مینویسد بر کاغذی که قرار است نوشته¬ های اندرونش آخرین بند متصل بین او و آنهایی باشد که تمام دنیای اویند.
مینویسد برای مادرش، برای خانواده اش، برای همسرفرشته خوی اش و برای فرزند دلبندش؛ « امید » و یا « آرزو » یی که هنوز او را ندیده است و یا شاید هم هرگز او را نبیند.
1391/2/30
|
«. . . استفاده از توپخانه با وجود یک دیدهبان خوب میسر میشد. در آن روزها حاج محمود غفاری برای توپخانه ما یک دیدهبان توانا بود. او اولین روحانی بود که در روزهای اول جنگ میدیدم. حضور او با لباس نظامی، آنهم در کار مهم و خطرناک دیدهبانی، برای ما مهم بود. هیچوقت لذت نمازهایی را که پشت سر او خواندم فراموش نمی کنم».
1391/2/8
|
....سال 59 فرمانده سپاه نهاوند شد و با شروع جنگ تحمیلی با حفظ سمت، مسئولیت پشتیبانی نیرویی محور دزلی مریوان را تقبل نمود. چندی بعد با رزمندگان شهرستان نهاوند، مسئولیت پدافند و دفاع از محور قراویز در سرپلذهاب را عهدهدار شد؛ تا اینکه در سال 1361، بنا به تأکید و توجه شهید بروجردی، با تشکیل گردان 207 شهید بهشتی، منطقه سنقر و کلیایی را از لوث وجود ضد انقلاب پاک نموده و هیز بیستون، به فرماندهی دکتر اقبال را متلاشی نمودند که امنیت کامل به منطقه بازگشت. در یکی از این عملیاتها برای بار دوم مجروح شد که برادر محسن رضایی، فرمانده وقت سپاه، در پیامی از این جانفشانیها تقدیر و تشکر کرد...
1390/12/9
|
بنابراين ما، تا وقتى كه در پشت مرزهاى خودمان مىجنگيديم كه روشن بود داشتيم دفاع مىكرديم از خاك خودمان. آن وقتى هم كه وارد خاك عراق شديم، باز به دنبالهى همين مسأله است. ما مجازات متجاوز و گوشمال دادن به متجاوز را يكى از هدفهاى ادامهى جنگ ذكر كرديم و همين هم هست. البته اين را هم بايد بگويم كه هنوز در مرزهاى ما، همهى مناطق از دشمن پاكسازى نشده است.
1390/11/19
|
مگر می شود کسی را که نشناخته ای و از وسعت وجود و کثرت آثارش بی خبری، به محاسبۀ مصاحبانش بنشینی؟! چه اندیشۀ سخیف و برآورد کودکانه ای داشتیم ما! با چه روبه رو شدیم در این سفر؟! چه زود دانستیم که نادانیم و از معرفت تهی! با زورقی شکسته می خواستیم اقیانوسی را بپیماییم که در اولین تلاطم و با کوچکترین موجش، داروندارمان را در هم می شکست.
1390/10/24
|
کربلای4 یک تکلیف بود و ما مامور به ادای تکلیف بودیم و نتیجه فرع آن بود.
گردان به آبادان برگشت تا خود را برای انجام تکلیفی دیگر آماده کند.
کربلای4 غوغا بود.
کربلای4 بازار معامله جان با بهشت خداوندی بود.
کربلای4 تمام اسلام در مقابل تمام کفر قد علم کرده بود.
کربلای4 به سادگی روایت پسرکان و دخترکان جزوه به دست و راویان بعد از جنگ نیست. فرهنگ و تاریخ جنگ¬مان به نیکی پاس بداریم.
1390/10/3
|
تکه ای کارتن را بر می دارم و ابتدا آن تكه بزرگ را و سپس بقيه را تا آنجا كه امكان دارد از پیراهنم جدا مي كنم. پاهايم رمق ايستادن ندارند بچه¬ها دورم را گرفته اند و مرا نگاه مي كنند از جا بلند مي شوم همه كنار مي روند و راهي باز مي شود و من متوجه مي شوم كه از اين راه بايد به بيرون از سنگر رفت، هيچ كس مانع رفتن من نمي شود.
1390/9/13
|
یاد «صالح» بخیر که ما نمکنشناسان 25 سال است که حال او را نمیدانیم و 25 سال است که او را به شبهای خاطراتمان دعوت نکردهایم.
اگر صالح با خبر میشد، میآمد و در تشییع جنازۀ حاجعلی سالمی خطبۀ جهاد را برای حاضرین تکرار میکرد؛
فَاِّن الجهادُ بابٌ مِن ابوابِ الجنَّه، فَتَحَهُ الله لِخاصّه اولیائه وَ هُوَ لباسُ التقوی و ...
1390/8/20
|
پس از عمليات فتح المبين كه غلامرضا از جبهه برگشت، فهيمه به اتفاق وى، براى جارى كردن خطبه عقد راهى به جماران جستند و آن گاه كه حضرت امام از فهيمه درخواست وكالت كردند، گفت: جواب من مشروط است! اطرافيان با تعجب پرسيدند: چه شرطى؟ فهيمه به امام(س) گفت: به شرط دعاى شما براى شهادت هر دوى ما در اين دنيا و قبول شفاعت ما در آخرت!
1390/8/16
|
|